تبليغاتX
دنیای یک معلم ریاضی
 
دنیای یک معلم ریاضی

نوشته ها و خوانده های یک دبیر
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
عکسهای محمد طه

 

 

 

 



جمعه 13 آذر1388-20:56 |   | خانم هاشمی    

... و دریکی از پاییزی ترین روزهای سال ۸۸ هجری شمسی متقارن با اول ذیحجه خداوند برما منت نهاد و با وجود گل پسری آسمان زندگی ما را بهاری کرد. اسمش را محمد طه نهادیم...

این پیامی بود ازطرف خواهرم که ماه ها بود منتظرش بودم.



پنجشنبه 28 آبان1388-14:12 |   | خانم هاشمی    

با سلام خدمت دوستان

به علت خرابی سیستمم تا مدتی قادر به نوشتن پست جدید و سر زدن به دوستان نیستم.

ارادتمند شما

هاشمی



سه شنبه 19 آبان1388-18:34 |   | خانم هاشمی    
ریاضی زبان فهمیدن هستی است.

آسمان را اندازه گرفتم ، اکنون زمین را اندازه می گیرم

روحم در آسمان پرواز می کند ، جسمم در زمین آرمیده است.

جمله ای از کپلر برای سنگ قبرش

 

ریاضی به مردم قدرت می دهد تا بهتر تصمیم بگیرند.

 



جمعه 1 آبان1388-15:44 |   | خانم هاشمی    
از معلمی تا نخست وزیری

علت تاخیر

یک روز صبح از دانش آموزی پرسید: چرا لباس شما این طوری شده است؟ او با خجالت گفت: برای اینکه قبل از آمدن به مدرسه، عدسی می فروشم و ظرف عدسی را روی شانه ام می گذارم.

او که متاثر شده بود، چیزی نگفت، ولی از آن روز به بعد با اینکه کسی بعد از ایشان نمی توانست وارد کلاس شود، هرگاه آن دانش آموز دیر می آمد چیزی نمی گفت و برعکس خیلی هم تحویلش می گرفت تا در مسیر تامین معاش خانواده خیالی آسوده داشته باشد.

من مقصرم

سه تن از دانش آموزان یکی از روستاهای ورامین ، که به دلیل نداشتن کلاس در کانتینر درس می خواندند، براثر واژگون شدن بخاری نفتی در گذشته بودند.

به اتفاق یکی از همکاران دفتر پیگیری شورای انقلاب جهت بررسی به روستا رفتیم . پس از دقایقی او نیز آمد. بعد از بازدید از محل به منزل دانش آموزان رفتیم. او پس از دعوت جمع به قرائت فاتحه، با حالتی که احساس می شد، از خجالت سرش را به زیر انداخته است، به خانواده ها گفت: اگر این حادثه برای فرزند شما اتفاق افتاده است، من مقصرم که نتوانستم برای آنها کلاس بسازم؛ باید مرا ببخشید.

صداقت و خضوعی که در گفتار و حالاتش بود، باعث شد خانواده های داغدار نه تنها از مصیبت خود گله ای نکنند، بلکه نوعی اظهار سپاس هم نشان دهند. ایشان از هر سه خانواده طلب بخشش کرد و مردم موقع برگشت با خرسندی بدرقه اش کردند. او بر خلاف بعضی ها که معمولا برای سبک کردن بار نگرانی مردم وعده هایی می دهند، هیچ وعده ای هم به کسی نداد!

 

عکس یادگاری رانندگان کامیون با وزیران

در جلسه هیئت دولت تصمیم گرفته شد وزیران در یکی از روزهای تعطیل و مبارک به قصد زیارت مرقد مطهر حضرت معصومه (س) و دیدار با مراجع بزرگ سفر یک روزه ای با یک دستگاه اتوبوس معمولی به قم داشته باشند.

پرسیدم: چرا اتوبوس،لااقل با چند دستگاه اتومبیل سواری برویم که خستگی راه برتن شما نماند و مسافرت هم در کوتاه ترین زمان انجام شود.

گفت: (( این تصمیم به چند منظور بود، از جمله : در سفر به صورت دسته جمعی  به وزیران بیشتر خوش می گذرد. هریک از وزراء درباره مشکلات و محدوده ی وزارتخانه ی خود با سایر اعضای دولت به راحتی مشورت می کنند و از راهنمایی های هم سود می برند. در یک فرصت باز یک جلسه سیار دولت در داخل اتوبوس تشکیل می شود.اکثر وزراء بسیاری از مشکلات مردم را، خصوصا در مسافرت با وسیله عمومی و شرایط راهها و آسفالت جاده های کشور را در طول سفر به صورت مقایسه ای ارزیابی می کنند و در مورد حل مشکلات مردم قاطعانه چاره جویی می کنند...))

بالاخره سفر با چند صلوات آغاز شد و اتوبوس دربستی هیئت دولت با همراهی اتومبیل سواری پاسداران راهی قم شد. در ابتدای جاده قم اتوبوس مانند سایر وسایل نقلیه در پمپ بنزین توقف کرد. برای مردم جالب بود که به سهولت وزیران را در جمع خود می دیدند، چون تا آن روز هیچ کس نشنیده بود یک مقام بلند پایه با مردم عادی در کوچه و بازار دیده شود. تا اتوبوس بنزین زد مردم دور وزرا را گرفته و شروع به درد دل کردند و چند نفر از رانندگان کامیون هم با آنان عکس یادگاری گرفتند.

آن روز سفر ثمر بخش هیئت دولت با چنین سادگی و در کمال صرفه جویی به شهر مقدس قم صورت گرفت و با موفقیت و نشاط کامل به تهران بازگشتند.

 برگرفته از کتاب:درسهایی از مدیر نمونه



چهارشنبه 22 مهر1388-12:0 |   | خانم هاشمی    
دبستان شهید فریده مارسولی

از بهترین خاطره های دوران تحصیلم ، خاطرات دوره دبستانم است.

یادم می آید دبستانی قدیمی بود از در وارد حیاط کوچکی می شدی که سمت چپ خانه بابای مدرسه (سرایدار) ، باغی از درختان کنار و سرویسهای بهداشتی قرار داشت روبرو یک سالن بود با چهار کلاس درس و دفتر مدرسه وسط حیاط یک درخت کنار بزرگ قرار داشت درسمت راست قسمت روبرو بریدگی وجود داشت که ما را به حیاطی بزرگی هدایت می کرد. سمت راست آن ایوانی بود که در دیگر دو تا از کلاس های سالن و دفتر مدرسه در آن باز می شد روبرو نیز ایوانی بود با چهار کلاس درس دو طرف دیگر حیاط به فاصله یک متر از دیوارها درختان زیادی کاشته بوند که اغلب بی ثمر بودند. راستی یادم رفت این مدرسه زیر زمینی داشت که آن موقع بین دانش آموزان کوچکتر شایع شده بود که هر کس شیطنت کند برای تبیه او را آنجا می بردند وبزرگترها می گفتند آنجا قبلاً زندان ساواک بوده البته بعد ها فهمیدیم که کتابخانه بوده است. نمی دانم چه زمانی قسمت ورودی آن را با آجر و سیمان بسته بودند. روزهایی را به یاد می آورم که  زنگ تفریح به همراه دوستانم زیر درختها می رفتیم و خوراکی هایی که همراه خود آورده بودیم می خوردیم(چه کیفی داشت) یا فصل کنار که می شد هنگامی که باد می وزید گاهی وقتها به ما اجازه می داند به باغ برویم و کنار جمع کنیم. البته قسمتی از این باغ در زمان جنگ سال 1365 تبدیل به سنگر شد.

دراولین روز رفتن به مدرسه ام وقتی به مدرسه رسیدم که در آن را بسته بودند( چون تازه همان روز از مسافرت رسیده بودم تا آماده شدم دیر شده بود) در مدرسه را که مادرم زد پیرزنی در را باز کرد وقتی فهمید کلاس اولی هستم و معلم کیست از مادرم تحویلم گرفت و مرا سرکلاس برد در کلاس را که باز کردم با خانم مسن و مهربانی به نام خانم جزایری روبرو شدم که با تلاش او من خواندن و نوشتن را آموختم.او را هیچ وقت ازیاد نمی برم و زحماتش را فراموش نمی کنم.

نمی دانم آن مدرسه امروز به چه شکلی در آمده ولی خیلی دوست دارم دوباره به همان صورت گذشته آن را ببینم.



چهارشنبه 1 مهر1388-22:54 |   | خانم هاشمی    
تقدیر

چند سال پیش در ماه رمضان تایم عصر بعد از تعطیل شدن بلافاصله از رامشیر اومدم اهواز شب شده بود و اذن راهم گفته بودند برای اینکه زودتر به خانه برسم رفتم ایستگاه اتوبوس اتوبوسی در ایستگاه بود از خانمی مسیر را پرسیدم فهمیدم همان مسیر مورد نظر من است چون اتوبوس در حال حرکت بود سوار شدم اما پس از مدتی فهمیدم که اشتباه سوار شده ام و تا مسافت زیادی نیز ایستگاه وجود نداشت که من پیاده شوم از قضا آن منطقه را هم نمی شناختم بنابراین از باقی مسافرین راه حل خواستم گفتند ایستگاه سومی که پیاده بشوی اتوبوس خط خودتان از آنجا رد می شود و می توانی آن را سوار شوی و به خانه برسی من نیز همان جایی که گفتند پیاده شدم و اتوبوس رفت بعد از رفتن اتوبوس تازه متوجه شدم که کجا پیاده شده ام مکانی پرت در پشت کارخانه لوله سازی و جلوی یک مدرسه که از تاریکی اسم آن را نمی توانستم بخوانم خیلی ترسیدم خودم را نفرین کردم که چرا این کار کردم ده دقیقه ای طول کشید تا اتوبوس مورد نظرم آمد و سوار شدم و بعد از عبور از راه بند قطار پس از چند دقیقه به خانه رسیدم و تازه فهمیدم که این مکان چقدر نزدیک خانه مان است چند سالی گذشت تا شهریور امسال که به اهواز منتقل شدم و در ماه رمضان ابلاغ مدرسه ای نزدیک خانه مان به من داده شده  با آژانس به مدرسه رفتم وقتی پیاده شدم مکان به نظرم آشنا آمد بله این همان مدرسه چند سال پیش بود. 


سه شنبه 10 شهریور1388-21:48 |   | خانم هاشمی    
دور از خانه(1)

این روز ها به خاطر کار های انتقالی ام ازرامشیر به اهواز یکمی درگیر هستم . وقت کمتری دارم تا بتونم مطلبی بنویسم.

اما قصد دارم کمی از خاطرات سالهای دور از خانه ام در اینجا بنویسم تا یادم باشد ....

بهمن سال ۷۷ بود که وارد دانشگاه شهید چمران - شاخه شوشتر شدم و در رشته دبیری ریاضی شروع به تحصیل کردم .این اول دور شدن من از خانه بود،یادم نمی رود روز اولی را که به شوشتر رفتم تا مدرکی را به دانشگاه تحویل دهم از هرکس در مورد دانشگاه می پرسیدم می گفت:مگر شوشتر دانشگاه دولتی دارد بالاخره راننده ای گفت که آنجا را بلد است و ما سوار بر ماشین او به سمت دانشگاه رفتیم در انتهای شهر قبل از دانشگاه آزاد تابلوی را بر یک زمین مخروبه دیدم که فکر می کنم روی آن نوشته بود دانشگاه شهید چمران شاخه شوشتر با خودم گفتم شاید تابلوی هدایت کننده به سمت دانشگاه است چیزی نگفتم تا راننده مرا به محل مورد نظرش برساند بعد از دانشگاه آزاد روبروی یک پادگان نظامی ساختمان نیمه کاری دیدم که روی تابلوی مشخصات آن نوشته بود دانشگاه شهید چمران شاخه شوشتر به راننده گفتم برگرد تا به سمت تابلوی که دیدم برویم وقتی به آنجا رسیدم روبروی آن زمین مخروبه مدرسه ای را دیدم که ازسر در آن متوجه شدم آنجا دانشگاه من است. جاخوردم من که سالها دانشگاه چمران را دیده بودم فکر می کردم یکی ازدانشکده هایش باید در حد و حدود آن باشد. دانشکده ما مدرسه ای بود در دو طبقه با دو حیاط در دو طرف آن که طبقه اول و یک حیاط آن متعلق به یک مدرسه دخترانه بود و طبقه دوم و حیاط دیگرش دانشکده بود.وارد حیاط شدم در سمت راست سرویسهای بهداشتی قرار داشت و در جلو سمت راست دری دیده می شد وارد شدم  و از پله ها بالا رفتم .برق قطع شده بود . همه جا ساکت چند نفری در حال عبور بودند مبهوت به دور برم نگاه می کردم مدرسه ای با پنج کلاس درس و اتاق های مربوط به معاون اموزشی ،امور دانشجویی و... برگه را تحویل امور دانشجویی دادم تا کارهایش انجام شود پس از پایان کارم دوری زدم فهمیدم قبلا خوابگاه نیز در این مکان بوده که هنوز مقداری از آثار آن بود.    

 



پنجشنبه 5 شهریور1388-17:33 |   | خانم هاشمی    
آسمانی ترین مهربان

ازعلی بن مهزیار که ازشاگردان برجسته ی امام جواد (ع)  و نماینده ی ایشان در اهواز بود نقل شده است:

دراهواز زلزله های شدید و پی در پی می آمد، آن چنان که مردم به ستوه آمده بودند و دسته دسته شهر را ترک می کردند.

من طی نامه ای به محضر امام جواد(ع) ماجرای زلزله های پی در پی را نوشتم و ضمناً سئوال کردم که اگر صلاح بدانند و اجازه دهند از اهواز به شهر دیگری نقل مکان کنم.

آن حضرت، پاسخی به این مضمون برایم ارسال کردند:

از اهواز بیرون نروید، روزهای چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگیرید. خود و لباسهایتان را پاکیزه نگاه دارید و در جمعه ها برای نماز به هم بپیوندید و با هم دعا کنید، در این صورت زلزله از شما دفع خواهد شد.

ما به دستورات عمل کردیم و زلزله دیگر به سراغ اهواز نیامد.

 

 

 

برگرفته از کتاب :آسمانی ترین مهربان

نوشته : سید مهدی شجاعی



دوشنبه 2 شهریور1388-15:56 |   | خانم هاشمی    
گل نرگسم کجایی

تقدیم به آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست.

                         تو بهانه ی قشنگی                                   که همیشه زنده باشم

                         به هوای دیدن تو                                       پر شعر تازه باشم

                         همه شب به خاطر تو                                 لب پنجره نشستم

                         که تو را ببینم اما                                       زفراق تو شکستم

                         شب و روز من تو بودی                                 گل همیشه بهارم

                         دلم از تو جان گرفته                                     به خدا در انتظارم

                         همه زندگی برایت                                       غزل و ترانه گفتم

                         زخیال سبز رنگت                                         به خدا شبی نخفتم

                         همه جاده های دل را                                    پر عطر یاس کردم

                         که تو از سفر بیایی                                       به تو التماس کردم

                         نظری به این گدا کن                                      که به غصه ات دچار است

                         گل نرگسم کجایی؟                                      که نسیم بی قرار است.

شاعر:ن.ش (نسیم)



پنجشنبه 15 مرداد1388-11:54 |   | خانم هاشمی